غافلگيري دو رکن دارد..
هميشه کردن را بيشتر از شدن دوست داشته ام.. فاعل بودن هميشه بيشتر توي ذهن مي ماند تا اينکه مفعول باشي و هفتصد برابر کيفور شوي..
از وقتي که يادم مي آيد تمام روزهاي زندگي ام با کردن شروع شده است.. تا ده دوازده سالگي ام صبح زود که مادرم ميخواست براي مدرسه رفتن بيدارم کند، قبل از اينکه جمله توي دهانش کامل شود، آرام ميگفتم "بيدارم" و غافلگيرش ميکردم.. چند سالِ بعدي زندگي ام علاقه خاصي به کتاب خواندن پيدا کرده بودم.. ساعتِ کوچولويِ زنگ دار آبي رنگمان معمولا روي سه يا چهار نيمه شب کوک ميشد و هميشه قبل از زنگ زدن غافلگيرش ميکردم.. طفلک ديرينگ ديرينگ نکرده خفه مي شد..
اعتراف میکنم یکی از بهترین "کردن" ها برای من، کردن همراه با فشار دادن است.. از زماني که يادم مي آيد اصرارِ عجيبي به کوک کردن ساعت موبايل داشتم و تقريبا هميشه قبل از زنگ خوردن، دکمه استاپش را با غروري خاص فشار ميدادم..
زندگي آدم ها اصولا روند يکنواختي دارد و فقط ريخت و ظاهرِ زندگي شان توي شرايط مختلف فرق مي کند.. مثلا بچه ای که همیشه لباس هایش پاره پوره و کثیف است، بزرگ که می شود مزخرف ترین تیپ دنیا را خواهد زد.. قطعا هیچ کس نمی تواند توی عروسی چنین کودنی تشخیص بدهد که داماد است یا مستخدمِ سالن.. این آدم اگر رئیس جمهور شود، با کاپشن می رود پشت تریبون سازمان ملل و مفتکی حرف های قلمبه می زند.. هیچ گوسفندی قادر نیست سیاستمدار بزرگی شود.. یا مثلا زنی که تمام جوانی اش را با لاس زدن و لاشی بازی گذرانده است، توی شصت سالگی بعد از خواب کردن نوه هایش با سبزی فروش یا بقال و قصاب و رفتگر، دل و قلوه رد و بدل خواهد کرد.. هاشور هم از این قاعده مجزا نیست.. احتمالا اگر توی ده خانه داشتم، صبحِ زود یواشکی از جایم بلند می شدم و تمام خروس های آبادی را با اردنگی از خواب بیدار می کردم.. یا اگر یک روز آدمِ مهمی می شدم و برای خودم تشکیل زندگی از نوعِ غیر گوسفندی اش را می دادم، صبحِ زود زیرِ لحاف کمین میکردم تا وقتی خانوم جان می خواهند با یک بوسه ی کش دار خواب را از سرم فراری دهند، اقدام به کردن بکنم.. فوری مثل پلنگ می پریدم خفتش میکردم و بعد از آنکه کلی غافلگیرش کردم، کمی امور دیپلماتیک انجام می دادیم و سر و کله ی همدیگر را گاز می گرفتیم..
غرض از این همه روده درازی و قلم درازی، بیان خصوصیات فیزیکی و غیر فیزیکی خودم بود.. علاقه ام به کردن.. بی خوابی شبانه.. نفرت از پدیده ای به نام غافلگیر شدن.. هر شخصِ حقیقی و حقوقی که مایل به خواستگاری بنده است، بهتر است این سه تا خصیصه را حسابی آنالیز بفرماید تا خدای ناکرده غافلگیر نشود و سرش کلاهی به درازای دو متر و وزنِ یک صد کیلوگرم نرود.. حالا مجبورم تمامِ این جمله های بی ربط را یک جوری به همدیگر مربوط کنم..
همین طور داشتم توی ذهنم کردن ها و شدن هایِ زندگی ام را مرور می کردم.. بزرگترین کردنِ زندگی ام مربوط به رویا، عشق اولم بود.. نانجیب و به درد نخور.. فقط یک ابله می توانست عاشقِ چنین پدیده ای باشد.. روزِ ولنتاین او را حسابی کردم.. هر کسی فکرش منحرف شود خیلی خر است.. منظورم این بود غافلگیرش کردم.. دو ماه بعد از اتمام رابطه ام با رویا، به احترامِ عشقی که مرده بود، کادوی پت و پهنی گرفتم و با روبان سیاه تزئینش کردم.. آن قدر غافلگیر شد که تا آخر فروردین مدرسه نرفت و از حرصی که خورد چند کیلو لاغر شد.. این ها را هی جاسوسم می گفت و هی دلم خنک می شد.. واقعا موجود خنگ و بی مصرفی بودم.. هنوز هم هستم.. گاوتر از من روی زمین پیدا نمی شود.. اگر هندوستان متولد می شدم، میلیون ها نفر هی عبادتم می کردند..
یکی دیگر از این "کردن" ها مربوط به دلقک ترین دوستم، رسول می شد.. روزهایی که خیلی جوانتر از حالا بودیم، با چند تا از بچه ها یازده شب به رسول زنگ زدیم که صبح میخواهیم برویم باغ و دور هم صفا کنیم.. همه بند و بساط آماده است و تو فقط یک هندوانه خیلی بزرگ با یک کلمن آب بردار پنج صبح بیا فلان جا با ماشین بیاییم دنبالت.. آن شب با این فکر که توی این فصل رسول ساعت دوازده شب از کجا هندوانه گیر می آورد و صبح چطور آن همه راه را پیاده گز می کند، همه مان تا صبح از خنده هزار بار ریسه رفتیم و خنده هایمان هی اس ام اس شد.. از چهار صبح هر سه نفرمان گوشی ها را خاموش کردیم و شش و نیم رفتیم سر قرار.. تجسم کنید رسول با دو متر قد زیر باران با یک هندوانه هزار کیلویی و کلمن آب با گوشی اش ور میرفت و به زمین و زمان فحش میداد.. بعد از اینکه از زوایایی پنهان کلی عکس گرفتیم، بی آن که ما را ببیند برگشتیم خانه و تا دوازده خوابیدیم.. بعدها همان چند تا عکس تا چند ماه سوژه ی خنده های تمام نشدنی مان را فراهم کرده بود و رسول همه اش قسم می خورد یک روز جوری تلافی میکند که تا چند سال نفهمیم از کجا خورده ایم.. با این که از غافلگیر شدن بدم می آمد ولی فکرِ اینکه دلقکی به اسم رسول بخواهد غافلگیرت کند هم خودش کلی تفریح بود..
امروز ساعت شش صبح بود که زنگ موبایل را غافلگیر کردم و قبل از عر زدنش غیر فعال شد.. بعد رفتم و کلی پیاده روی کردم و از دیدنِ دماغِ گنده یِ الهه توی پارک کلی کیفور شدم.. با شنگولانه ترین حالتِ ممکن راهیِ خانه بودم که یک هویی هوس کردم مسیرم را از چند کوچه ی پیچ در پیچ ادامه دهم.. ساعت هشتِ صبحِ جمعه دیدنِ لبخندِ رسول می توانست یک اتفاق خوب باشد.. غافلگیر شدم.. فوری مسیج بالا را برایش فرستادم و هنوز منتظرم بابا ننه ی کل اهالی شهر را با یک مسیج فحش باران کند..
لبخندِ رسول کنجِ دیوارِ خانه شان روی چند آگهی ترحیم چسبیده بود.. مردک دیوس..
آدم هایی که کمی قدیمی تر از جوجه خروس های فعلی هستند خوب می دانند می شود عاشقِ چیزهایِ خیلی خیلی معمولی هم شد.. مادربزرگم بازیگر نبود.. ورزشکار و خواننده هم نبود.. سواد هم حتی نداشت.. اصلا" چروک های ریختش توی ذوق هم می زد.. بلد نبود ملق بزند.. مجهز به بلوتوث و یو اس بی و اینها هم نبود.. هیچ شاخ و دمی هم برای تمایز از دیگران در هیچ جایِ تنش وجود نداشت.. همیشه یک جایش درد می کرد و بلد نبود هیچ قصه ای بگوید.. نمکی و فلفلی و پنیری و پیاز جعفری هم نبود ولی قورومپی از گلو پایین می رفت.. باقلوا.. روزی که مُرد شصت و چند سال داشت و ... از آن روز تمامِ عیدهایِ من انگار تا ابد چیزی کم دارند.. چیزی که هیچ اشکی و هیچ کسی جایگزینش نمی شود..

نود رفت.. خیلی ها را با خودش برد.. گلشیفته لخت شد تا بدانیم چندان مالی هم نبود انگار.. قذافی رفت بهشت.. جدا شدن سیمین و نادر آن قدر صدا کرد که چسبیدن خیلی ها به خیلی های دیگر نتوانست بکند.. توی همین سال بود که شوشولِ فرنود مهمترین شوشولِ ایران شد.. قویترین مرد ایران حریفِ یک چاقویِ فسقلی نشد.. حجازی شیرجه زد توی قبر.. دریاچه ارومیه به همین راحتی خشک شد.. ملتِ ایران با حضور صد و پنجاه درصدی شان پای صندوق رای، با خواهر و مادرِ تمامِ دشمنانِ قسم خورده حسابی وصلت کردند.. مرگِ استیو جابز و گرانی سکه و مقوایی شدنِ امام هیچ ربطی به هم نداشتند و به ما هم زیاد ربطی ندارند و هیچ کدام از این اتفاقات گویی به هیچ کس ربط نداشت.. دنیا همان گندی هست که بود و ما همان بیچاره هایی که بودیم.. از این که این قدر نگرشِ مثبتی به دنیا و آدم هایش دارم حسابی به خودم حسودی می کنم.. اصولا مملکته داریم؟

لطفا خانواده ای را فرض کنید که چهار تا بچه دارد.. حالا تصور کنید که این بچه ها حدود هفت تا دوازده سال داشته باشند.. کمی بیشتر از تخیلتان استفاده کنید و تصور کنید دو تا از این بچه ها نابینا هستند.. حالا فقط برای چند لحظه خودتان را بگذارید جای مادر یا پدرِ این فسقلی ها.. لطفا هنوز احساساتی نشوید.. کمی تصورتان را بیشتر به کار بگیرید.. خیال کنید دو تا از این فسقلی ها فقط و فقط به خاطر پولی که ندارند، مجبور باشند تا ابد بی سواد بمانند.. تصور کنید کسی توی این زمانه چهار تا کلمه ی رسمیِ مملکتش را هم نداند.. حالا تصورتان را بگذارید سمتِ چپِ سینه و روی قلبتان.. اگر بدانید این خانواده هیچ درآمدی نداشته باشند و فقط از صدقه ای که من و شما در کمالِ خونسردی رویِ سرِ عزیزانمان می چرخانیم، نفس می کشند.. شاید تصورتان درد بگیرد.. یکی از دوستان به خودش تکانی داده است و چند خانواده مثلِ اینها را شناسایی کرده.. قرار گذاشته ایم روز یکمِ هر ماه پنج هزار تومان مادام العمر جمع کنیم و کمک کنیم زندگی شان کمی رنگ بگیرد.. رنگ که چه عرض کنم همین که از گرسنگی نمیرند باید کلاهمان را تا آسمان هشتم بپرانیم..
کلی تلاش کردم تا با خرج کردنِ ماهانه پنج هزار تومانِ ناقابل، وجدانم را بخوابانم و این پاراگراف را ننویسم.. ناگفته پیداست که نشد.. رفقایی که می خواهند تویِ این کارِ خیلی کوچک سهیم باشند اولِ هر ماه بصورت دایمی فقط پنج هزار تومان به کارتِ شماره ( 6037991192413395 ) بانک ملی به نام حسین بشیری واریز کنند.. همین..
عیدتان مبارک.. هاشور آرزو میکند رسمِ بی معرفتِ دنیا عوض شود و هیچ آدمی تویِ این دنیا غصه ای نداشته باشد..
همه چيز از دو هفته قبل شروع شد
هشت ساعت ميشد که خانه ي آن پير زنِ موفرفري بودم. دو بار توي اين مدت حالم به هم خورده بود. از درِ خانه که تو مي آمدي سمت راست، حمام و يک اتاق بود و سمت چپ دو تا اتاق بي در و بي پيکر. حياطش جنوبي بود. شيش تا پله پايين ميخورد تا پاهايت زمين را لمس کند. روبروي پله ها پستويي بود که وسايل آشپزخانه را تويش ريخته بودند. سمت چپِ پستو يک در چوبي با شيشه هاي رنگ شده، کجکي به ديوار چسبيده بود و از حد فاصلِ آن با ديوارِ همسايه، مستراحي تار و نمور ايجاد شده بود. وسط حياط حوضي شکسته انگار آخرين يادگار از روزهايِ خوب و خنده هاي بنفش رنگِ اهاليِ نايابِ خانه را روي سکو هاي درب و داغاناش يدک مي کشيد.
پيرزن موفرفري حجاب نداشت. بيشتر از جادوگرها شبيه فاحشه هاي بازنشسته اي بود که سرخي لب هايشان روي تمام سيگارهاي خانه جا مي مانَد و با هزار مصيبت، تنها دغدغه شان پنهان کردن چروکِ پوستِ صورتشان است. اتاق مهمان همان اتاقک سمت راستي بعد از حمام بود. پنج تا کناره زهوار در رفته کف اتاق را پوشانده بود. آسمانِ اتاق تيرهاي چوبيِِ کلفتي بودند که انگار کسي آنها را افقي آنجا کاشته تا دلِ تنگِ اهاليِ خانه تنگ تر شود. ديوار هم دو تا طاقچه داشت.. طاقچه ها، دلگير ترين بخشِ خانه هاي قديمي بودند. جايي که تمام خرت و پرتِ به درد بخور يک خانه را توي دلش جا مي داد و به چشم هم نمي آمد. تراژيک ترين فصلِ زندگي طاقچه ها همان محتوياتي بود که رويشان چيده بودند. شمعدان و آينه هاي غبارگرفته و بدتر از آن عکس هاي قاب گرفته اي که گوشه بعضي ها شان روباني سياه گره خورده بود و تنها رسالتشان، شايد کشاندن بغضي غريب از غمبادِ مهمان به گلويش باشد.
طاقچه هاي پير زن هيچ کدام از اين زپرتي ها را نداشت. مستطيلِ کنارِ درِ ورودي يک آينه داشت و مربع روبرويي اش انگار ميز آرايش باشد. چند تا رژ لب golden rose اولين چيزي بود که به چشمم خورد. هر چه قدر رنگ و برقِ نداشته اش توي ذوق بزند، باز هم مزه اش آدم را يک هويي تا کهکشان مي پَرانَد. اين لعنتي ها بيشتر شکلات هستند تا ماتيک. بيگودي هاي عهد عتيق و چند قلم مدادِ کوتوله با يک قلمتراش و سايه هاي جورواجور و انبر براي فر کردن مژه ها هم آنجا بود. چند تا عطر حال به هم زن هم بي رمق آن گوشه ي طاقچه زندگي مي کردند. هاوايي، بي ريخت ترين عطر دنياست که نميدانم چطور توي قلبِ تمام پير زن ها خانه دارد. پايين طاقچه روي زمين چند تا لباسِ زيرِ بدقواره و چروک ولو شده.با ديدن شرتِ گل گليِ بي ريختِ صورتي و سبز رنگ، براي بار دوم محتويات معده ام تلاش عجيبي براي فوران آغاز مي کنند. اين بار، سمت حياط مي روم تا به جاي حمام، مستراحِ خانه ي پيرزنِ مو فرفريِ جادوگر را به گند و کثافت بکشم. معده ام چيزي براي خودنمايي ندارد و انگار تمام لوله هاي ريز و درشتِ گوارشم ميخواهند از دهانم بيرون بريزند. پيرزنِ جادوگر بي هوا درِ مستراح را باز مي کند و بي هواتر دستش را تا آرنج توي گلويم مي برد. عق ميزنم و مزه اي شبيه مخلوطِ گليسرين و آبليمو از دستِ پيرزن به زبانم مي چسبد و حدس مي زنم قيافه ام شبيه آدم هايي شده است که چهره شان از ديدن مو توي غذا دچارِ چندشي مرموز گشته است و براي رعايتِ احترامِ ميزبان، مقيدند که خرت و پرتِ بشقاب را تا ته بخورند. حيف هيچ کدام از مستراح هاي قديم آينه نداشتند..
توي اين هشت ساعت يک کلام حرف نزده ام. اصلا نميدانم چطور سر از اين دخمه ي مخوف در آوردم. صبح داشتم بي هوا قدم مي زدم که در و ديوارِ شهر توي چشمهايم سياه و محو شد. شايد يک هويي طلسم شده باشم و با فرقِ سر افتاده باشم توي شهرِ جادو و جنبل.. شايد صبح مرده باشم و اين عجوزه احتمالا" فرشته ي نگهبانم باشد.. ساده ترين احتمال اين است که بعد از تار شدنِ چشمانم گوشه اي افتاده ام و پيرزنِ جادوگر کشان کشان مرا به خانه اش کشيده است.. جادوگرها نيروهاي فوقِ بشري دارند و اِلا صد تاي اين لکاته هم زورشان به کشيدنِ هيکلِ يغورم نمي رسد.. بدون اينکه به زنيکه تعارف کنم سرم را مي اندازم پايين و يک راست از مستراح به سمت اتاقِ سمتِ راستِ درِ ورودي مي روم و روي صندوقچه ي زنگ زده ي پَت و پَهني مي نشينم. عجوزه پشتِ سرم هِلِک و هلک از راه مي رسد و با هر قدمي که برمي دارد سينه هاي آويزانش بالا و پايين مي پرند. لابد پنجاه سال پيش براي خودش دلبري بلند بالا و زيبا بوده است. اگر فاحشه بوده باشد چه سر ها و دست هايي که برايش شکسته اند و چه يابوهايي با تجسمِ اين لکاته صبح تا شب به کمرشان ور رفته اند. هميشه مي دانستم هر چيزي فقط در جا و زمانِ خودش به درد مي خورد! عجوزه دستِ زمخت و خيسش را زيرِ پيراهنم مي برد و خنکايِ انگشتانش شکمبه ام را قلقلک مي دهد. دهانش را اندازه ي پوزه ي قاطر باز مي کند و از کنجِ دندان هايِ طلايش لبخندي کريه هوا مي کند و يک آن خيال مي کنم ستون هايِ سقف هعم از کراهتِ اين لبخندِ شوم به لرزه مي افتند. با صدايي ناز و نازک عشوه اي کودکانه به لحنش مي دهد و خيلي ملايم حينِ اينکه با دستش سينه ام را مي چلانَد، مي گويد.. حامله هستي پسر جان.. ريختِ صورتش هيچ علايمي از نيشخند و بذله و شوخي ندارد و گشاديِ چشمانش مورمورم مي کند. آشکارا رعشه به زانوهايم حمله مي کند و بلند بلند مي خندم . بي هيچ کلام و اشاره و حرفي از دخمه اش مي زنم بيرون.. غش غش مي خندم و با هر خنده عُق مي زنم و تمام دل و روده ام اسيرِ دردي موهوم مي شود. چند قطره خون از دماغم مي پاچد و سفيديِ پيراهنم را به گند مي کشد. آسمان دورِ سرم چرخ هاي بي ريتم و ناموزون مي زند و با ماليده شدنِ ژلي خنک و شفاف رويِ شکمم چشمانم باز مي شود. اينبار نمي دانم چه کسي من را به مطبِ دکتر رسانده است. دکتر شبيه فاحشه هاي فيلم پورنو لبخند مي زند. اين دم و دستگاه برايم آشناست و ميدانم کاري که مي کند گرفتنِ عکس هايي موسوم به سونو گرافي از رگ و پِيِ دل و روده ام مي باشد. هنوز سوتي که توي گوشهايم وول مي خورد مانع از شنيدن چرنديات دکتر مي شود ولي آرام آرام با کشيدن آن دسته بيلِ بي ريختِ کوچک روي تنم وضوحِ صدايش بالاتر مي رود. به يکباره حجمِ چشمانش دو برابر شده و با صدايي شبيهِ شيهه ي بي هوايِ اسب رو به من مي گويد حامله اي... بي هيچ درنگي دستش را از پشتِ کمربندم تويِ شلوارم مي کند و با دستمالي کردنم سعي مي کند از مرد بودنم اطمينان پيدا کند. دستِ ظريف و گرمش را تندي پس مي زنم و دوباره با قهقهه اي راه خيابان را پيش مي گيرم. توي دلم تمامِ دکترهايِ مونث را مسخره مي کنم و به خودم دلداري مي دهم که شايد رفتارِ شبانه ي شوهرش باعثِ خُل شدنِ زنيکه شده است و يا اصلا شايد خواب مي بينم.. دوباره مثلِ شتري که صاحاب ندارد راهيِ کوچه ها شده ام و لنگه هاي چوبيِ دري آشنا توانم را به صفر سوق مي دهد. کشان کشان در را هل مي دهم و از گوشه يِ چشمِ تارم خانه يِ پيرزنِ موفرفريِ فاحشه را تشخيص مي دهم. درست مثلِ کودکي هشت ساله روي همان صندوقچه ي قراضه چهار زانو مي نشينم و پشتم را به ديوارِ گچيِ خانه مي چسبانم. عجوزه پيدايش نيست. کمي بعد صدايي از سمت حمام به گوشم رسد و پيرزنِ مو فرفريِ جادوگر لخت و بکر مي آيد تويِ اتاقِ سمتِ راستي و روبروي صندوقچه اي که من رويش چمباتمه زده ام، مي ايستد. هنوز هم مي دانم هر چيزي فقط در زمانِ خودش به درد مي خورَد.. لبخندي کريه تر از بارِ قبل ميزند و از ترس انگار استخوانهايم به همديگر ساييده مي شوند. نگفتم حامله اي؟ مي خواهم حرفي بزنم ولي زور زدن نتيجه اي ندارد و هنوز صدايم از گلويم بالاتر نمي رود.. پيرزن مدام دارد زندگي مي کند و من مدام روي صندوقچه تکان هم نمي خورم.. احساس مي کنم تمام موهايم سفيد شده.. به وضوح لگد هاي جنيني که توي شکمبه ام گير افتاده را مي فهمم..
چهارده روز است که همچنان روي صندوقچه کز کرده ام و تو خيال کن از همان بيخِ آفرينشِ آدم، جايم همين گوشه، چسبيده به صندوقچه باشد. اگر عجوزه فقط يک ساعت از اين دخمه ي تار و نمور بيرون برود، طنابي را که روي زمين کنارِ شرتِ گل گليِ زنيکه افتاده است برخواهم داشت. کافيست يک طرفش را به تيرهايِ چوبيِ نمورِ سقف گره بزنم و آن سمتِ ديگرش را به گردنم.. تمام فکر و ذکر اين روزهايم پيدا کردن سوراخيست که بتوان بچه را از آن بيرون کشيد..
هيچ روزنامه اي خودکشيِ يک ديوانه را تيتر نخواهد کرد و هيچ کس غير از اين زنيکه ي عجوزه نخواهد فهميد پسرکِ ديوانه اي که مرده، بچه اي تويِ دلش دارد.. شايد عجيب ترين حوادثي که هر روز و هر روز و هر روز توي اين دنياي زپرتي رخ مي دهد، به همين سادگي زيرِ بارِ هذيانهايِ ذهنِ خرابِ ميليون ها کودن دفن مي شوند.. شايد لورازپام را فقط براي اين ساخته اند تا احمقي مثلِ من هر وقت حوصله ي فکر کردن به مشکلاتِ ريز و درشتِ زندگي را نداشته باشد، پنج شش تايش را خالي کند توي معده اش و چندين ساعت بدون کمترين دغدغه اي هذيان بگويد و چرند بنويسد!
معده ام هنوز درد مي کند و هنوز کسي لگد مي زند.. آه اگر تنها يک ساعت اين پيرزنِ موفرفريِ عجوزه تنهايم ميگذاشت..
اعتراف مي کنم کمي درازتر.. کمي پهن تر و کمي موهايم کمتر از آدمک مچاله کاغذي است.. کلاهي هم که توي سرم رفته با اين کلاه توي عکس خيلي توفير دارد.. لباس هايي که تن ميکنم هم کمي خوشرنگ تر از اين روزنامه بد قواره است.. دو چشم و يک دماغ و دهن و مقدار کمي ريش هم روي صورتم دارم. امان از دلم..
يکي دو ماهيست دلم مثل چاه مستراح گرفته است و هر چه گند زده ام از لب و لوچه ام سر ريز شده.... جز مادرم کسي ندارم حال و روزم را بفهمد..
درست آن گوشه اتاق روي تخت نشسته بودم که دست چروک و گرمي آرام اشک گونه چپم را پاک کرد و وقتي مست از نوازش بودم با پشت دستش يکي زد توي سرم. راستي تازه فهميده ام وقتي پشت سرم را يکي ناز مي کند مثل بچه گربه ها کيفور و خمار مي شوم.. آي مي چسبد.. مادر جان مطابق هميشه شروع به نصيحت کرد.. فهميدم که بايد دوستي ام را با آن زن بيوه که عاشقم شده بر هم بزنم.. اين قدر دختربازي نکنم.. الکي به بچه مردم وعده ازدواج ندهم چون مادرجان نميگذارند با اين خاک بر سر ها ازدواج کنم. خاله فاطمه هم به کمک مامان جان مي آيد و آماده مي شوند تا پسرخاله بزغاله ام را هي بکوبند توي سرم..
من هنوز هم نميدانم آن بيوه اي که مادرم چند سال است هر روز سرکوفتش را مي زند، کيست. واقعا خبر از بيست تا دختري که دارند هي گولم مي زنند ندارم.. تازه چند بار هم گفته معتاد شده ام.. نميدانم قلب مادرها چه نيرويي دارد که مي تواند عاشق يک خرس گنده باشد که با چند تا زن شوهردار و بيوه و چهل تا دختر دوست است و معتاد و الکلي و لات و شر هم مي باشد. از دید مادرم هاشور یک مفسد فی العرض تمام عیار است..
هميشه بعد از دعوا و نصيحت و سرکوفت، مامان جان با نيم نگاهي به آينده مشغول برنامه ريزي مي شود. چشم انداز برنامه توسعه پنج ساله هاشور اين طوري است:
يک سال بعد سرم توي کتاب و دستم توي خودکار و پاهایم توی کفش آدم حسابی هاست و دارم دکترا مي خوانم.
دو سال بعد مادر برايم زن مي گيرد و دستش را ميگذارد توي جيبم تا با خودم ببرمش خارج. خوشحالم که توي خارج گشت ارشاد و پليس امنيت اخلاقي نیست که از آدم و همسرش تعهد بگیرد. اینجا هی توی چند سال گذشته از من و همسرم تعهد گرفته اند..
سه سال بعد صداي خوشبختي من و زنم از آن سر دنيا به اين ورش مي رسد. تجسم ميکنم که خانوم جان توي بغلم نشسته و داريم با آزادی کامل درست مثل دو تا گربه کارهاي بي تربيتانه انجام مي دهيم..
چهار سال بعد در حالي که شکم زنم نيم متر جلو آمده، برميگرديم مملکت خودمان و من يک جاي درست و حسابي دارم کار مي کنم و يک روز نباشم مملکت به باد مي رود. نطفه بچه هایم در خارج از اين دارغوزآباد بسته شده.
پنج سال بعد دو تا نره خر داريم و عشق گوشه گوشه زندگي مان را قشنگ کرده است. همه چي آرومه و ما خيلي خوشحاليم و اينا.
بچه سمت راستي ام هنوزاسم ندارد و هي جيش مي کند. اصلا اسمش را ميگذارم "جيشو".. آن بي پدر سمت چپي هم از الان عصا قورت داده.. رسمي و حال به هم زن.. اسم آن هم باشد "پشنگ" که با اسم مادرش همخواني داشته باشد. اسم مامانشان را حدس بزنيد.. "قشنگ"..
شرط اصلی من بعد از ازدواج این است که یک خانه دو طبقه بگیرم و توی یک طبقه اش مادر جان و توی آن یکی طبقه اش من و اهل و عیال زندگی کنیم. قشنگ آن قدر خوب است که حرفی روی حرفم نمی زند. اصلا زن باید مطیع باشد و وقتی چپکو نگاهش کردی برود توی آشپزخانه و پنجاه بار خودش را نیشگون بگیرد و با کمربند خودش را کبود کند.
مادرم نمي داند اسم عشق اولم "رويا" بود. نه ماه از يک سال و اندي که با او بودم، داشتم متد "شل کن سفت کن" را براي اولين بار امتحان ميکردم. لامصب هميشه خوب جواب مي دهد. موفق بودم و حسابي اسيرش کردم. مادرم نمي داند زن هاي دوره زمانه را بايد هميشه روي هوا آويزان کني تا هر موقع لازم شد بفرستي اوج و وقتي دلت نخواست با کله بکوبي اش زمين. به پيشنهاد من قرار شد بعد از ازدواج پاي يک احمق ديگر را به زندگي باز نکنيم و دو تا بچه کوچک از پرورشگاه بگيريم.
آنروزها بر خلاف حالا با هر کسي اياق مي شدم چند ماه سفت و سخت کنترلش ميکردم و بعد از حصول اطمینان از تک پر بودنش، کمي آزادش مي گذاشتم.. سه ماه آزاد گذاشتن رويا با خانه دلم همان کرد که پت و مت با خانه آجري شان مي کردند.. مادرم نمي داند رويا که رفت روياي ازدواج من را هم براي هميشه با خودش برد.. رویا حالا برایم با دمپایی پلاستیکی صورتی رنگ مستراحمان تفاوتی ندارد. نه که متنفر باشم.. چند بار که اتفاقی از جلوی چشمم رد می شد واقعا نه احساسی توی دلم تزریق شد و نه خاطره ای یادم آمد.. کشک..
آدم ها چند نوع بدبختي دارند. بزرگترين شان اينجاست که فکر مي کنند نمي توانند تنها باشند.. حالا که به چهار سال گذشته زندگي ام فکر مي کنم، مي بينم با خر ملانصرالدين تفاوت چنداني نداشتم. تا همين امروز هميشه اجازه داده ام هر بي شعوري از علاقه ام استفاده نابجا کرده و از حماقتم سواري بگيرد. مادرم نمي داند پسر خل و چلش چه موقعيت هايي را توی یک سال گذشته لابه لاي خاطراتش دفن کرد. نميدانم چرا هميشه خوب ها را از خودم رانده ام و چند تا قراضه لکاته را به احساسم وصله زده ام. خر بودن هم نعمتي است که خدا به هر کسي نمي دهد.. تنها يک خر مي تواند قدر فرشته ها را نداند و از مهمترين بخت هاي زندگي اش بگذرد.. مادرم حتي اين را هم نمي داند.
هر آدمي براي گرفتن تصميمات مهم زندگي اش شرايط خاصي نياز دارد. زمان و مکان جزو اين شرايط است. يکي توي مستراح تصميم ميگيرد و ديگري شب ها خواب ندارد. چند وقتيست براي گرفتن تصميمات مهم زندگي راهي قبرستان مي شوم. غروب مثل هواپيماي بي سرنشين امريکا راهم را گم کردم و بي هيچ وسيله ارتباطي راهي قبرستان شدم. به هر جان کندني بود چند عدد تصميم از نوع کبري گرفتم و به گربه اي که از آنجا مي گذشت قول دادم از اين به بعد با دلم قهر کنم و کمی با سیاست رفتار کنم. تا یک نفر برایم یک قدم برنداشته نیم قدم هم برایش طی نکنم. چند تا تصمیم از نوع کبرای خصوصی هم گرفتم که پریشانی ام را درمان خواهد کرد. آخ دلم وای وای وای دلم وای دلم..
دارم به سرنوشت خانواده کذایی ام فکر می کنم. "قشنگ" همسرم از آنهاییست که محبت حالی اش می شود و مثل خیلی از همسرهای موقتم از مهربانی زیاد، هار نمی شود. پشنگ و جیشو هم ریزتر از این حرف ها هستند و فعلا مشغول ونگ ونگ کردن و پستونک بازی می باشند. مادرم شاد است و داریم خوش و خرم زندگی می کنیم. ته دلم به کش دادن این زندگی مسخره راضی نمی شود. آوردن دو تا آدم تازه به زندگی و ادامه نسل آدم های زپرتی و کودن، خیانت بزرگی به طبیعت است. عجالتا تصمیم میگیرم یک روز وقتی قشنگ دارد بچه ها را به درمانگاه می برد، یکی از این کامیون های چینی ترمزش نگیرد و هر سه تا را از این زمین بوگندو محو کند..
من و مادر غرغرویم دو تایی زندگی قشنگی خواهیم داشت.. مادرم حتی این را هم نمی داند..
اولين باري که آش پختم دو سال پيش بود.
خانه مجردي ام جايي بود که من خيلي از اولين ها را آنجا تجربه کردم. از اولين تجربه دلچسب اعتماد محض به يک دوست بگير تااااااااا اولين هايي که زياد دلچسب نبودند. اولين تنهايي.. اولين ترس.. اولين گناه.. اولين خريت..
با مهرناز، دختر بيست ساله همسايه، تازه چند روزي ميشد اياق شده بوديم. کاراکترش دقيقا عين کلاه مخملي هاي فيلمفارسي بود. لوطي و با معرفت و بزن بهادر. کله خراب ترين دختر روي زمين. هيچ رقمه اهل فر و قر و اطوار و ناز و فيس و عشوه و سياست هاي تکراري زنانه نبود. تا آن روز نحسي که کفري شدم و با تيپا از خانه ام انداختمش بيرون، يک سال تمام باهم بوديم. توي اين يک سال فقط چهار بار مرا پيچاند و هر بار قسمتي از اعتماد و علاقه ام پيچ خورد و رفت پي کارش.
مهرناز نه دوست دخترم بود و نه عشقم. با تمام جاذبه اش اصلا براي من دختر به حساب نمي آمد. ديوانه ترين همدم تمام عمرم بود. تا روزي که هوايش از سرم بيفتد، دوستش داشتم.
راستش را بخواهيد وقتي جمله اول را نوشتم، هدفم گفتن از مهرناز نبود. راست ترش را اگر بخواهيد خودم هم نميدانم چه طور آش پختن را به جريان مهرناز وصل کنم. لطفا موقتا نه راستش را بخواهيد و نه راست ترش را، تا ببينم چه خاکي بايد توي گور خودم و قذافي و ساير رفقاي بي ريختم بريزم.
ها.. داشتيم با مهرناز سبزي پاک مي کرديم. خوشبختانه بار اولي نبود که اشک هاي يک ضعيفه را مي ديدم و بد بختانه مثل همه ي دفعات قبلي و بعدي، آن قدر احساساتي شدم که نصف سبزي ها را پاک نکرده چپاندم توي قابلمه. مهرناز هم آن قدر از اشک و اعتراف مست شد که دامنش از دست برفت و خدا رحم کرد از پايش نرفت. کجا رفت؟ رفت به همان جايي که همه دامن ها مي روند. اصولا اگر دامن، دامن باشد که جايي نمي رود. اصولا چه گيري دادم به دامن و دامن بازي، خودم هم نميدانم. دستم به دامنتان اصولا قضيه دامن را از بيخ فراموش کنيد.
شايد آنروز حرف هايي که مهرناز زد، براي من حکم سرگرمي داشت يا نهايتا کمي دلم سوخت ولي امروز همان حرف ها کلمه به کلمه و حرف به حرف توي کله ام وول مي خورند و کمي تا قسمتي اذيتم مي کنند. اين روزها که الاغ بخت مهرناز شديدا جفتک مي پراند، کلي خودم را بوسيله جويدن ناخن سرزنش ميکنم.
مهرناز يک سال پيش ازدواج کرد. چند باري بعد از ازدواج به خانه جديدم آمد و گپ زديم و از روزهايي گفتيم که هيچ کسي جز هم نداشتيم. خنديديم و خنديديم و خنديديم و خاطره هيچ کدام از اين خنده ها حريف تلخي اولين اشک هاي مهرناز توي ذهنم نشد. اصلا لعنت به اشک که هميشه آدم را خر مي کند.
اسم شوهرش حامد بود. مربي باشگاه بدنسازي محل. چند باري که سوژه براي خنده گير نياورده بوديم، با مهرناز کلي متلک به حامد و عضله هايش چسبانديم. آن روز که مهرناز مي گفت بيچاره کسي که مي خواهد زن اين فرغون اتوماتيک شود، محال بود حدس بزنيم همسر آينده حامد، همين مهرناز خودمان است. حامد بچه با معرفتي بود. حداقلش آن قدر با معرفت بود که مهرناز را با تمام مشکلات ريز و درشتش پس نزند.
برگرديم سراغ اولين آش. آرام آرام داشت حرف مي زد و اشک قطره قطره گونه هايش را پاک مي کرد. از اينکه شيطنتش دست خودش نيست. از اين که نمي تواند به يک نفر دل ببندد و پابندش شود. از تجربه هاي عشق و دوستي و شکست هاي مدامش گفت و گفت و گفت. همه حرف هايش حق نبود و بايد مي دانست روال روزگار اين است که اگر با کسي صاف نباشي، خيلي ناخودآگاه او هم با تو صاف نمي شود. چروک مي خورد به زندگي جفتتان و هر کسي تقصير را گردن ديگري خواهد انداخت. گفت دست خودش نيست که دلش مي خواهد بازيگوشي کند. تنش مي خارد براي اينکه او را به ديگران ترجيح دهند. دلش مي خواست يک کار درست و حسابي داشته باشد و يک زندگي بدون وسوسه ولي دلش نميخواست براي اين آرامش، قيد شيطنت و خوشي هايش را بزند. به هر حال کلي کيف مي داد هر دو روز يک عاشق جديد داشته باشي و بعد از يک هفته بگويي من اهل رفاقت با تو نيستم. مهرناز "نه" گفتن را هيچ وقت ياد نگرفت. چند باري شماره هايش را عوض کرد. تيپش را عوض کرد. اخلاقش را عوض کرد ولي نتوانست بيشتر از يکي دو هفته آرام بماند. به قول خودش با هيچ کسي نبود. تنها بود.. ولي هر بلايي سرش آمد به خاطر کلاهي بود که سر خودش مي گذاشت.
سه ما پيش ناگهاني زنگ زد که اي هاشور خواب ديدم مرده اي. نگران شدم خواستم ببينم اگر رفتي آن دنيا سلام من را به خدا برسان. وقتي فهميد پهلوانان نميميرند، کلي ياد گذشته ها کرد و گفت حامد مرد زندگيست. فقط دوستاني که قبل از ازدواج داشته، امانش را گرفته است. اذيتش مي کنند. يکي با عکس هايي که از مهرناز دارد تهديدش مي کند. يکي وسط خيابان پيش شوهرش از پشت يواشکي نيشگونش ميگيرد. يکي دنبال راه يافتن به تن مهرناز است و آن يکي هوس شيطنت کرده. مي گفت بدي اش اينجاست آنهايي که قبل از ازدواج بيشتر از چند دقيقه با مهرناز شوخي کلامي نداشته اند، حالا برايش شاخ شده اند و ادعاي همخوابگي مي کنند و حامد هر روز ديوانه تر از قبل مي شود.
يک ماه قبل نصف شب باز هم زنگوليد که اي هاشور اين بار ديدم حسابي مرده اي و طفلک آن قدر ترسيده بود که گريه صدايش را مي لرزاند. برايش مهم نبود که حامد بيدار شود و صدايش را بشنود. به خاطر همين آرامش کردم و قطعيدم. چند روز بعد آخرين باري بود که صدايش را شنيدم. از همه چيز به تنگ آمده بود. شيطنت و وسوسه و گذشته و وجدان و زندگي و دار و ندارش حسابي به هم ريخته بود. گفت ديگر نمي تواند اتفاقات ريز و درشت اطرافش را کنترل کند. واقعا کلافه و خسته بود. دلش براي حامد هم مي سوخت. گفت يک روز حامد و خودم را ميکشم. بعد يک فحش هم به زندگي داد و گفت آن جاي خر توي عمق اين زندگي کوفتي. گفتم مهرناز لطفا زر نزن. آدمکشي چيز مي خواهد که تو آن را نداري. واقعا هيچ راهي به ذهنم نرسيد. مهرناز خيلي باهوش بود و اگر چاره اي براي جمع و جور کردن زندگي اش وجود داشت حتما خودش درستش ميکرد. کلي تلاش کردم تا طعنه نزنم. نگفتم که ديدي مهرناز؟ دو سال پيش چه قدر التماست کردم که اين خراب شده جاي شيطنت نيست. چه قدر گفتم لزوما بقيه همانطوري که تو فکر مي کني، فکر نميکنند. خواستم بگويم احمق توي شرکت سهيل کار درست و حسابي برايت جور شد. چه کار کردي؟ از حامد که مردانه عاشقش شد و کم نياورد براش چيزي نگفتم.
من نگفتم ولي خودش همه اين ها را گفت. مهرناز خاطره روزي که حسابي زدم توي گوشش را تعريف کرد و گفت کاش از خراب شده ات بيرونم نميکردي. راست ميگفت. من تنها کسي بودم که همه حرف هايش را به من مي زد. سنگ صبورش بودم ولي طاقتم طاق شد. هر روز به خاطر کارهايش کلي اعصابم خورد مي شد ولي سعي ميکردم با مهرباني نگذارم گند بزند به زندگي اش. کم آوردم و يک لگد زدم در ماتحتش. کاش هايي که مي گفتيم فايده اي نداشت.. کلي متلک گفتيم و هر دو ميدانستيم که داريم الکي مي خنديم. ده دقيقه نشد که قطع کرديم و ...
حالا مهرناز چند روز است توي کماست. انگار کلي قرص خورده و بعد با چاقو رفته سر بالين حامد و ضربه اش فقط بازوي حامد را بريده است.
مهرناز مهربانترين و با معرفت ترين دختر دنيا بود. مطمئنم هر کس ديگري هم جاي مهرناز بود همين کارها را ميکرد. اصلا دست خود آدم نيست. مشکلات افسار آدم را از دستش ميگيرد.
چند روز قبل که خبرش را شنيدم، دلم سوخت. بد جوري سوخت. هنوز هم مي سوزد. کاش گفتن و حسرت خوردن و نقشه چيدن به هيچ کاري نمي آيد. داشتم دعا مي کردم که مهرناز خوب شود ولي يک هويي دلم گرفت. خوب شود که چه؟ که تا ابد رنج بکشد؟ ديوانه شود؟ دلم نيامد دعا کنم که بميرد و خلاص شود... خود کرده را هيچ وقت تدبير نيست..
آشی که آنروز پختیم مزه زهر مار داد.. مزه اشک های مهرناز.. دقیقا مزه این زندگی کوفتی را..
پشت لبمان داشت نخ نما مي شد..
کم کم صدايمان خش گرفته بود.. شب ها با خيالات دختر فلان همسايه و فاميل، تا نيمه خواب نداشتيم. ته کيف هر کداممان يکي دو تا فيلم سوپر منتظر خلوت شدن خانه بودند و تازه داشتيم فلسفه وجود جنس مخالف را توي راهروهاي ذهنمان نشخوار ميکرديم.
اين عوالم، براي من و بقيه بچه هاي دبيرستان منصور، مقدمه جدايي از دنياي کودکي بود. خود ارضايي مهم ترين فعاليت روزمره تمام بچه ها به شمار مي آمد و روزي نبود که يکي دو تا از بچه ها تجربه اولين ارضاي ساختگي و اولين لذت چلاق جنسي را براي بقيه با آب و تاب تعريف نکنند.
هر ننه قمري گيرمان مي آورد، خدا ميشد و از قباحت و گناه ور رفتن با احساسات جنسي خودمان و ديگران برايمان جهنم مي ساخت.. هيچ احمقي هيچ وقت نگفت اين بچه بازي ها طبيعت وجود هر پسر بچه اي در ابتداي بلوغ است. بچه ها گوششان بدهکار این خزعبلات نبود و هر کسی برای خودش سبک متفاوتی در تربیت غریزه داشت.
چند تايي مثل کيوان کلا با غريزه شان خيلي راحت کنار آمده بودند. صبح تا شب يا مشغول ور رفتن با لامصبشان بودند يا دنبال يک پارتنر براي خالي شدن از وسوسه غريزه. شريک جنسي آنها نامعلوم بود. توي مدرسه يا با دانيال ور ميرفتند يا آن قدر خودشان را بالا و پايين ميکردند تا خلاص شوند.
سر دسته عشق فيلم هايمان بهرام بود. ده سال قبل تنها کسي بود که کامپيوتر داشت. فيلم رايت ميکرد و به بچه ها مي فروخت.. هر حلقه سي دي مسئوليت خطير چندين و چند بار ارضاي بچه ها را بر عهده داشت. اين وسط هميشه سوژه اي براي خنده گير مي آورديم. اميد که حالا دندانپزشک است، آن قدر فيلم ديده بود که موقع راه رفتن پاهايش مي لرزيد. راست و دروغش را نفهميديم ولي رامين ميگفت پدرش اتفاقي فيلم ها را پيدا کرده و از آن روز به اين ور دو تايي باهم نگاه مي کنند. باباي رسول پشت چيزش را با قاشق داغ سوزانده بود تا هيچ وقت از اين غلط ها نکند...
چند نفري هم توي فانتزي هاي ذهني شان هر روز با چند نفر رابطه داشتند و پايان هر رابطه معمولا به ارضا ختم مي شد.
مخفیانه ترین خنده های دوران مدرسه ما مربوط به همین شوخی های جنسی و غریزی می شد و حواس هیچ کداممان نبود که همین مخفی بودن، تا ابد عقده ای و بیمارمان خواهد کرد.
به همین سادگی ده سال گذشت. هر کدام از ما یک گوشه دنیا افتاده ایم و بین گذشته و آینده دست و پا می زنیم.
بهرام، کارمند دانشگاه شده. بر و رویش بدک نیست و همیشه چند تا آویزان در چنته دارد. تنها دغدغه زندگی اش پیدا کردن "مکان" برای عشق و حال است.. دیگر عادت کرده ایم وقتی زنگ می زند، به جای "الو" از " خونه مون خالی نیست" استفده کنیم.
سامان را همین دو ساعت پیش دیدم. بالاخره زنش طلاق گرفت و مهریه اش را هنوز نبخشیده. بد جوری عقده ای و هار شده. تنها دلیل شکستش را "پاک بودن" می داند و داشبورد ماشینم شاهد است که سامان قسم خورد به هیچ جنس مونثی بیشتر از نرخ فاحشه، بها ندهد.
کیوان که یادتان هست. دو سال پیش وقتی فهمید زنش قبل از ازدواج با یکی خوابیده است، دنیا را به هم ریخت..
چند تایی از بچه ها هم فقط و فقط به خاطر ترس از هرزگی تن به ازدواج نمی دهند.
خدا نیامرزد پدر کسی را که گفت قباحت دارد در مورد غریزه بحث کنیم. همه ما بیماریم. عقده جنسی داریم. مرز عشق و هوس برایمان ملموس نیست. هنوز که هنوز است وقتی کسی را نوازش میکنیم، وجدانمان خارش میگیرد که نکند مقادیری هوس هم قاطی احساس پاکمان بوده باشد. آیا هوس همان ارضای غریزه است؟ آیا برای رفع نیاز طبیعی باید قاعده و قانون وضع کنیم تا قاطی حیوانات نشویم؟ به نظرتان برای کنار آمدن با غریزه راهی به جز ازدواج یا سرکوب وجود دارد؟
دوست دارم از بیخ منکر وجود چیزی به اسم غریزه جنسی شوم . اندامی که برای دفع مواد زاید بدن ساخته شده، فاقد هر گونه کاربری ثانویه است !

گمانم وقتي داشتند پيشاني ها را مي نوشتند، اسم من را گذاشتند آواره.. دلي که آويزان اينجا و آنجا مي شود.. سري که براي درد له له مي زند.. و روزگاري که مرادش مي لنگد.. حال و روز درست و حسابي ندارم.. درد هايي که بايد از همه پنهان کني.. اتفاقاتي که باورش براي خودم هم محال است.. ذهني که نمي تواند يک تصميم کوچک بگيرد و بد جوري پريشان است.. خيلي خوشبختم که هميشه يکي پيدايش مي شود و هوايم را دارد.. خوشحالم که دوستاني يقه ام را مي گيرند و نمي گذارند بغض لعنتي ام تکان بخورد.. خوشحالم براي تمام روزهايي که الکي مي خندم و هي مي خندم و باز هم مي خندم..
چند ساعت بعد راهي ام تا خاطرات يک سال در و ديوار خانه را با کليدش به صاحبخانه ام تحويل بدهم و هي آن قدر بال بال بزنم تا همه يک سال گذشته فراموشم شود..
انگار هميشه بايد با جان کندن و اکراه راهي روزهاي جديد زندگي شويم.. انگار بايد عادت کنيم به همه دلخوشي هاي کوچکمان.. و انگار بايد از بي اهميت ترين دار و ندارمان هم نتوانيم به سادگي دل بکنيم..
بد جوري به همين دنياي بي خاصيت عادت کرده ام.. مترسکي که بازيچه شدن را دوست دارد، با هيچ پرنده اي به آسمان نخواهد رفت..
ممنونم از تمام کساني که خوب مي دانند دلقک ها غمگين ترين موجودات دنيا هستند..
قارقار.. سلام نميکنم چون همين الان که دارم در کمال صحت عقلي و جسمي اين وصيت نامه رو تنظيم ميکنم، چهارصد و نه سال سن دارم و قطعا شما اون قدر خر نيستيد که از همچين عتيقه اي توقع سلام داشته باشين.. قار قار..
اينجانب قارقار خان همين جا اعلام ميکنم به کوري چشم همه تون اين وصيت نامه رو فقط واسه کلاسش مي نويسم و تا همه تونو خاک نکنم از اينجا نمي رم.. واسه هيچ گردن کلفتي هم يه پاپاسي ارث و ميراث نزاشتم..
من توي تمام اين چند قرن کلاغ خوشبختي بودم.. نميدونم چند تا توله پس انداختم و پاي چند نفر رو به اين دنيا کشيدم..
واسه هيشکي پدري نکردم و ميخوام همه ناپدري هام رو با اين وصيت نامه جبران کنم.. اصلا اين وصيت نامه نيست و توصيه نامه ست.. ميخوام چند تا نکته بهتون بگم تا خوشبخت ترين کلاغ دنيا بشيد.. قار قار.. جونم براتون بگه واسه اينکه خوشبخت باشيد، بايد:
اول - تا مي تونيد زن بگيرين.. من خودم تا حالا سه تا زن عقدي گرفتم و شايد پنجاه بار صيغه کردم.. اگه غير رسميا و ساعتيا و اينا رم حساب کنم به جرات تا حالا بيشتر از پونصد تا زن داشتم.. آي کيف کردم.. آي چسبيد.. واسه هيچ کودومشون نه خرج عاطفي کردم نه مادي.. تنها اين زن عقدي سومم که چند سال پيش تو سي سالگيش مرد، يوخده خرج بيمارستان تحميلم کرد و رفت.. کلا به قد و قواره و ريخت و سن و فکر زن توجه نکنيد همش ميخواين يه مدت باهاش خوش باشين ديگه..
دوم - تا مي تونيد بچه توليد کنيد و نگران خرجشم نباشيد.. بچه زياد باعث ميشه ننه اش هوايي نشه و فرصت رسيدگي به خودش و گند کارياي شوهرشو نداشته باشه.. چندرغاز ميزاري کف دست زنت تا خونه رو بچرخونه و نگران هيچي هم نميشي.. ميري دنبال عياشي و حال و حول.. یه زن باید موقع بیکاریش کون شور بچه هاش باشه..
سوم - هر چه قدر مي تونيد خودتون رو بزنيد به خريت و سادگي و نفهمي.. حلال و حروم سرتون نشه.. دبه در بياريد و هر کي گفت بالا چشمتون ابروس بگين من از رياضي همين قدر سر در ميارم.. با کمتر از ماهي 5 درصد بهره، به هيشکي هيچ کمکي نکنيد.. باباي اونايي رو که از جور روزگار به شما رسيدن، در بياريد..
چهارم - حزب اللهي و مومن باشيد.. نيازي به نماز و روزه و سختي کشيدن نيست و فقط تا جايي مسلمون باشيد که هر که به شما گير داد، اسم خدا و پيغمبر و شرع و اسلام رو بزاريد تو مسلسل زبونتون و شليک کنيد.. اينجوري هيچ کسي جرات مخالفت با شما رو نداره..
پنجم - به نرخ روز نون بخوريد و هر جا ديدين به مشکل برخوردين، قيد همه چيز رو بزنين و بسته به شرايط شخصيت تازه اي به نمايش بزارين.. مثل همون مرتيکه اي باشين که دست شاهزاده ها رو قبل از انقلاب بوسيد و بعد از انقلاب دستور اعدام چند نفر از اونايي رو داد که دست خانواده شاه رو بوسيده بودند.. وقتي تونستين اين قدر پليد باشين، بدونيد خوشبخت ترين کلاغ روي زمين هستيد..
ششم و آخرين و مهمترين نکته اينجاست که اگه خواستيد درد و دل کنيد و از زندگيتون بگين، هيچ وقت به آب زيرکاهايي مثل هاشور اعتماد نکنيد.. اصلا روزایی که مست کردین با هیشکی حرف نزنین.. يهويي هوس ميکنن هر چي بهشون گفتيد رو تو وبلاگشون بنويسن..
ديگه خسته شدم.. خلاصش اينکه واسه خوشبخت بودن تو اين دوره زمونه فقط کافيه وجدان نداشته باشيد...
چهار سال قبل با دو تا از دوستان استودیوی ضبط موسیقی راه انداختیم.. یه جای بزرگ از حاج کریم اجاره کردیم.. همه بش میگفتن قارقارخان.. طی شش ماهی که مستاجر یکی از پونصد واحدش بودیم، بلاهایی به سرمون آورد که باهاشون میشه ده جلد کتاب نوشت.. چند روز قبل خیلی اتفاقی توی خیابون دیدمش و رفتم مغازه اش.. کلی از زندگیش تعریف کرد و آخرش گفت کمکش کنم یه وصیت نامه بنویسه.. تازه دوزاریم افتاد که بعله قارقارخان مست تشریف دارند.. هر چه قدر تلاش کردم چیزی بهتر از توصیه نامه ای که خوندید به ذهنم نرسید.. به امید خوشبختی همه کلاغ های دنیا..
قارقار..
معمولا اواسط خرداد، مدرسه ها تعطيل مي شدند. بيست سال پيش امتحانات در سه مقطع زماني به نام ثلث برگزار مي شد.
بر اساس قانوني مسخره، سرويس مدارس هنگام امتحانات کار نميکردند و مجبور بوديم خودمان مسير خانه تا مدرسه را طي کنيم.. مادرم دستم را مي گرفت و راهي امتحان مي شديم. از همان روزها عادت داشتم بيشتر از نصف کتاب را يک ساعت مانده به امتحان بلغور کنم. با اين که هميشه نسبت به تمام شدن مدرسه احساس بدي داشتم، ولي براي آخرين امتحان روز شماري ميکردم.
خرداد تا همين چند سال قبل براي من يادآور روشن ترين روزهاي زندگي ام بود. آخرين امتحان را که ميدادم، گوشه چادر مادرم را مي گرفتم و راهي خانه مي شديم. در تمام آن سالها، آخرين روز مدرسه هميشه چند کار کوچک انجام مي داديم. از روبروي مدرسه يک ساندويچ کتلت بزرگ مي خريدم و گاز زنان راهي مي شديم. انتهاي کوچه صدر، راهمان را به سمت کتابفروشي تربيت کج مي کرديم و مادرم برايم مجموعه داستان هايي مي خريد که درکشان برايم کمي سخت ولي به طرز عجيبي لذت بخش بود. پياده بر مي گشتيم و بين راه براي ناهار کباب مي خريديم. از بستني بهار چند تا بستني و از مشدي حسين بقال لوچ محله مان نوشابه مي گرفتيم. نرسيده به خانه مان مغازه اي بود که صاحبش پيرمرد بد اخلاقي به نام عباسعلي بود. هر آت و آشغالي که فکرش را بکنيد توي مغازه اش پيدا مي شد. از نوشابه هاي فاسد و شير مرغ بگير تا اسباب بازي هاي درب و داغان و جان آدميزاد. يک پنجاه توماني توي دستم مي گرفتم و همين قراضه هاي توي عکس را مي خريدم. فرفره چوبي با نخ پلاستيکي. دو تا قلک سفالي کوچولو و بيست سي تا تيله. اهل بازي توي خيابان نبودم و نصف روز هاي تابستان در حياط فرفره بازي مي کردم. پونز را تهش مي چپاندم و نخ را دورش قرقره مي کردم. با يک حرکت سريع دست و کشيدن نخ، فرفره يک دقيقه مي چرخيد و يک دقيقه تمام عاشقانه نگاهش مي کردم... از همان روزها اهل پول جمع کردن نبودم و قلک ها را فقط براي رنگ آميزي مي خريدم. با آبرنگ يک ماه تمام رويشان کار مي کردم و به قدري خوشگل مي شدند که هم بستر شان مي کردم. تيله ها هم براي نشانه گيري توي خانه و بازي با نور بود. تمام اين خرت و پرت، کمتر از پنجاه تومن مي شد. گمانم آخرين بار پانزده سال پيش سي تومن به عباسعلي دادم و فرفره و تيله و قلک خريدم..
دو سال قبل بود.. شايد هم سه سال.. اصلا نميدانم دو سال يا سه سال.. چه فرقي هم مي کند چند سال.. اصلا هزار سال.. همان خردادي را مي گويم که دور از جانتان هار شديم و افتاديم به جان همديگر.. همان خردادي که خر شديم و آخرين اميد هاي باقي را لگد مال کرديم.. همان خردادي که گر چه شناسنامه ام مهر نخورد.. گرچه صلوات نفرستادم و بوق نزدم.. گر چه لباس هاي رنگي نپوشيدم.. ولي زخم خوردم.. ترسيدم.. جلوي چشمانم همين آدم هاي گل باقالي آجر توي سر هم خورد کردند.. همان سالي که بزغاله ها ما را به بازي گرفتند.. هنوز بعد از گذشت دو سال يا چه مي دانم سه سال.. اصلا هزار سال.. هر وقت توي خيابان صداي بلندي مي آيد، نا خود آگاه ضربان قلبم مي شود هزار برابر.. ناخودآگاه فکم مي لرزد.. ناخودآگاه بغض مي کنم.. احمق ها عروسک هاي خوبي براي خيمه شب بازي کثافت ها شدند.. همان سال را مي گويم..
چند روز قبل خيلي اتفاقي توي خانه مان بحث عباسعلي بود.. معطل نکردم و گاز دادم رفتم سمت مغازه اش و کوچه قديمي مان.. اميدوار بودم همانجا باشد گر چه اصلا دوستش نداشتم.. از دور همان مغازه آشغال داني خاک گرفته را ديدم.. رفتم داخل.. عباسعلي به قدري پير شده بود که نه نگاه ميکرد نه حرف مي زد و نه تکان مي خورد.. مغازه را خوب گشتم و فرفره و قلک پيدا کردم.. حداقل بايد مال سي سال پيش باشد.. يک دانه هم تيله ديدم و برداشتم.. حوصله حرف زدن با پيرمرد را نداشتم.. وسايل را نشانش دادم و يک اسکناس روي ميزش گذاشتم و جيم شدم..
حالا تيله دارم.. قلک دارم.. مهمتر از آنها فرفره هم دارم.. بايد خوشحال باشم.. بايد به رسم روزهاي کودکي با اين ها بازي کنم و عاشق زمين و زمان شوم.. حالم خوش نيست.. گريه مي کنم و گريه ميکنم و گريه ميکنم.. براي هر روز از سال بهانه اي تراشيده ايم تا شبيه گاو مشد حسن شويم.. کجايي خدا؟ روزهاي عزيزمان کجايند؟ آدم هاي خوب را کدام گوشه قايم کرده اي؟ شکر.. حنجره ما کال است و صدايمان لال.. غر مي زنيم.. شايد بشنوي.. شايد هم نشنوي.. من توان زندگي و سر و کله زدن با اين هپلي هپو هاي غربتي خل و چل را ندارم.. دست خودم نيست هر کسي هر دروغي تحويلم دهد باور مي کنم.. دست خودم نيست کلافه ام.. دست خودم نيست بچه ام کودنم نفهمم خنگم خلم اصلا من هر چيزي شما بگوييد هستم.. گوش هايم از ريش هاي شما درازتر است.. خراب کرديد دنيايمان را.. به گه کشيديد آرزوهايمان را.. دست خودم نيست از خوب و بد متنفرم و باور کن دست خودم نيست که هيچ چيزي دست خودم نيست..
خدا همه احمق هاي دنيا را خير بدهد.. خدا همه کثافت هاي تاريخ را حفظ کند.. بي معرفت ها.. گند زديد به همه خاطره هايمان.. گند بزنند به ريخت همه تان..
آقا به خدا.. آقا به خدا دست خودمون نيست.. آقا از مامانمون بپرسين من هر چي مي بينم روش نقاشي ميکشم.. آقا اجازه نيگا کنيد رو کفشامونم عکس کشيديم.. آقا ما به خدا از اولش شلخته ايم.. دست خودمون نيست آقا نزنيد..
اختران ناظم شيفت صبح گوشم را ول کرد و رفت سمت وحيد هم کلاسي ام که داشت آن طرف دفتر نيشخند ميزد.. کشيده جانانه اي توي گوشش خواباند و گفت: اينو زدم هميشه يادت بمونه به هيچ قيمتي آدم فروشي نکني.. گم شو کلاس.. وحيد که از سيلي، ماتحتش سوراخ شده بود و داشت آب چکه مي کرد، دويد سمت مستراح.. اختران شماره اداره پدرم را گرفت و پس از کمي نوشخوار حروف، من را هم راهي کلاس کرد.. گويا ناخوداگاه روي جلد دفتر نمره نقاشي کشيده بودم و وحيد خبرچيني کرده بود..
... اولين بار از زبان آقاي اختران بود که عبارت -آدم فروشي تخ- ( تخ صداي سيلي آقای اختران روی گونه وحید بود) را شنيدم.
از آن روز کدایی بيشتر از پانزده سال ميگذرد.. در اين مدت تقريبا طولاني هزاران بار فروخته شده ام و هزاران بار هم آدم فروشي کرده ام.. اصلا انگار خريد و فروش آدم با وجناتمان عجين شده است.. فهميدم آن قدر عادت کرده ايم و آن قدر دور از جانتان وحشي شده ايم که حتي بي جيره و مواجب هم آدم مي فروشيم..
عمو نمکي - صاحب همان گاري توي عکس- را از بچگي ام مي شناسم.. مثلا نمک مي فروشد.. تا حالا از او نمک نخريده ام چون خودم به حد وفور صاحب نمک مي باشم ولي هر وقت مي بينمش، گردنم را مثل منقار لک لک کج مي کنم که يعني سلام.. او هم لب و لوچه اش را تکاني مي دهد که يعني عليک.. نمي دانم کي مي آيد و کي مي رود ولي هميشه اينجاست.. يادم مي آيد يک بار يکي از همسايه ها مي گفت که مامور نظام و مخبر اطلاعات و از اين اراجيفي هست که امروزه شامل حال نصف جمعيت ايران مي شود ولي باور نکردم. هفته پيش که خيلي اتفاقي نصف شب ماشينم آژير زد و رفتم پايين، هوس کردم يک دوري هم بزنم.. چهار صبح بود.. عمو نمکي از يک ماشين مدل بالا که راننده اش زن بود پياده شد.. در پارکينگ خانه اي را باز کرد و چرخ دستي اش را بيرون داد.. توي تاريکي چيزي شبيه به بي سيم هاي کوچک هم به چشمم خورد.. کمی فکر کردم..
بیست سال تمام توی یک نقطه خلوت نمک بفروشی.. اصلا اگر کل چرخ را بفروشی پول نمک هایش به زور بیست هزار تومان می شود.. مشتری خاصی هم ندارد و مطمئنم فروش روزانه اش بیشتر از دو هزار تومان نیست.. خدااااااااااای من چرا تا به حال به فکرم نرسیده بود.. تازه هیچ وقت هم که کنار چرخ دستی اش نیست..
ظهر همان روز رفتم و از گاری اش چند تا عکس مخفیانه گرفتم.. این کار را یک هفته متوالی انجام دادم و تمام عکس ها را توی کامپیوتر به دقت بررسی کردم.. جمعا در عرض یک هفته، نیم ساعت هم وقتم را نگرفت ولی مطمئن شدم توی یک هفته حتی یک بسته دویست تومانی نمک هم نفروخته است.. به همین سادگی و به همین مسخرگی، عمو نمکی سال هاست بیخ گوشمان نمی دانم چه غلطی میکند ولی هر چیزی باشد قطعا به خرید و فروش آدم ربط دارد.. حالا خوب و بد کارش، به خودش و دلش مربوط می شود ولی...
کنار همین بساط زندگی میکند.. کنار همین بساط نان زن و بچه اش را در می آورد.. کنار همین بساط موهایش رنگ دندان هایش را می گیرد.. کنار همین بساط پیر می شود و امیدوارم کنار همین بساط نمیرد.. به خودم می گویم لابد توی جوانی عاشق یکی از زن های همسایه بوده و از جفای یار، دوره گرد و بادیه نشین منزل خانوم همسایه گشته است.. تلاش میکنم این را باور کنم و هیچ وقت به عمو نمکی فکر نکنم..
اگر "بيکاري" را مهمترين شغل رسمي ايران فرض کنيم، قطعا آدم فروشي مهم ترين شغل غير رسمي اين ولايت است.. آن قدر مهم هست که بتواند براي عده اي نان شود.. آن قدر عجيب است که بتواند بي سر و صدا، شادي را از سفره اي بگيرد و به سفره ديگري ببرد. آن قدر پليد و زشت است که بتواند تمام تلاش هاي يک آدم را تباه کند.. آدم فروشي آن قدر کثيف است که به راحتي توانسته مناسبات اجتماعي ايران را به سمت روابط موجودات يک طويله، سرازير کند..
عمو نمکی با آدم فروشی زندگی میکند.. من با فروختن عمو نمکی یک پست جدید می نویسم.. شما بین آدم فروش ها قد می کشید.. ما همگی خوشبختیم... به جان عمه ام راست می گویم..
ريختش به کارتن خواب ها يا دزد ها نميخورد. بيشتر شبيه تک تير اندازها يا قاتلين حرفه اي بود که طعمه شان را به طرز اشتها آوري مي کشند.
ساعت تقريبا پنج صبح بود و در اين شش ماهي که ساکن خانه جديد هستم، غير از خودم و چند کارتن خواب و يکي دو تا سگ ولگرد، هيچ کسي را اين وقت صبح توي پارک نديده ام.
يادم رفت بگويم. اسم پارک را نمي دانم ولي به خانه ام چسبيده است. خيلي با صفاست. روزهايش وضعيت خاصي دارد که دوست ندارم آنجا باشم. نصف نيمکت هايش توسط دختربچه ها و پسر هاي خل و چل پر شده که منتظر يک گوشه دنج براي چند ثانيه عشقبازي از صبح تا ظهر کشيک مي دهند. نصف بقيه اش کساني هستند که نشسته اند دستمالي و عشقبازي دسته اول را تماشا کرده، به زمين و زمان فحش بدهند.
زمانيکه توي خانه مجردي ام تنها باشم، هر کاري بکنم شب ها خوابم نمي برد. فضاي خانه برايم حجم قبر را تداعي مي کند. روشن گذاشتن تمام چراغ ها و بالا بردن صداي تلويزيون و موزيک، افاقه نميکند. فوتبال ديدن و برنامه نود و مزاحمت تلفنی و فوت کردن براي آشنا و غريبه، این جهنم را تغيير نمي دهد. پيامک بازي و قرص خواب و کله ملق زدن هم توفير چنداني ندارد. اگر ماشين داشته باشم، فاصله چارديواري تا آرياشهر را دنده عقب ميروم و اگر ماشين نبرده باشم، به همين پارک توی عکس پناه می برم.
اولين نیمه شبي بود که غير از خودم بني بشر ديگري توي پارک می دیدم. دقيقا موقعيت عکس را داشتيم و فقط آسمان کمي سياه تر بود. حواسم اصلا به غريبه نبود. يکي دو باري که يک هويي نگاهمان تلاقي کرد، متوجه شدم سريع مسير نگاهش را عوض می کند. کاملا واضح بود که دارد زاغ سياهم را چوب مي زند. براي اطمينان از پاييده شدنم، بلند شدم و مسير استخر را دور زدم. چند بار به سرعت پشت سرم را نگاه کردم و ديدم بعله حسابي آمارم را دارد. احساس کردم چيزي توي دستش پنهان کرده و حدس زدم بايد چاقو باشد و احتمال دادم حتما مي خواهد من را بکشد. نشستم روي نيمکت و هي فکر کردم چرا مي خواهد مرا به قتل برساند. يکي يکي فرضيات را کنار هم گذاشتم و به نتايج جالبي رسيدم. اول اينکه غريبه بدون شک از طرف يک نفر ديگر اجير شده بود. حالا بايد راهرو هاي ذهنم را براي جست و جوي کساني که انگيزه قتل من را داشتند جست و جو مي کردم. اين غريبه را کسي اجير کرده که آزارش داده ام. اهل دعواي فيزيکي نيستم بنابراين مسئله يا بايد ناموسي باشد يا اينکه بالاخره زبان خنگم سر نفهمم را بر باد داد.
دليل قتل مسئله ناموسي نیست. چون در اين مورد کاري با کسي نکرده ام يا حداقلش هر دسته گلي هم به آب داده باشم، مخفيانه و بي خطر بوده. کلي به مغزم فشار مي آورم و کلي تجزيه و تحليل مي کنم و پس از کلي حذف و رد گزينه هاي احتمالي، فقط دو تا احتمال براي انگيزه قتل من باقي مي ماند که به نوعی در هر دو مورد تهدیدم کرده اند.
1- باباي احمد فرماندار يکي از شهر هاي بزرگ است و قبلا معاون مموت بوده. يکي از دوستان فعلي مموت به حساب مي آيد. مدتي قبل که خانه شان مهمان بودم سر ميز شام بحث به مموت کشيد و يک هويي نسنجيده به مموت گفتم بزغاله.. باباي احمد کلي خنديد و گفت: پسر جون اين حرفو پيش هيشکي نزن سرتو به باد ميدن..
2- يادم نيست سمينار چي چي بود. پريناز داشت مقاله اش را ارائه مي داد و من آرام بادام زميني مي خوردم و با سميه پيامک بازي مي کردم. پريناز چند بار تپق زد و غير از من، همه بچه ها خنديدند. استاد شاکي شد و پريناز بهانه آورد که: استاد.. هاشور فرق کلاسو با سينما نميدونه داره ميخوره منم حواسم پرت ميشه.. استاد خنده مليحي کرد و رو به من گفت: هاشور اگه دختر بودي آدم در موردت فکراي بد ميکرد.. پريناز حسابي خنديد و گفت : استاد شما همون فکر بدو بکن..
از شما چه پنهان طاقت نياوردم به ریشم بخندد و گفتم: استاد اگه منظورتون ويار هست، به جون نازنینتون ويار ندارم. اصلا خود خانوم پريناز هفت هشت بار تجربه ويار دارن.. اگه من ويار داشتم حتما ایشون متوجه مي شدن.. کلاس از خنده بچه ها داشت مي لرزيد و استاد کم مانده بود خفه شود. پريناز همانجا تهديدم کرد: ميکشمت بي ادب نفهم... و بعد از آن هيچ وقت سر آن کلاس نيامد..
حالا اين قاتل غريبه چه از طرف پريناز و چه از جانب مموت اجير شده باشد، براي من فرقي نمي کند. سنگي توي دستم پنهان ميکنم که هنگام درگیری احتمالی، از خودم دفاع کنم. با احتیاط از مقابلش عبور می کنم. صدايم مي کند.. با ترس و لرز آماده کشتن يا کشته شدن مي شوم.. آقا ببخشيد ساعت داري؟ مال من خواب رفته.. سنگ را توی دستم آماده زدن مي کنم و با صاف کردن سینه ام برميگردم سمت غريبه..
آخ آخ.. غريبه از دور هر چه قدر قاتل نشان مي داد، از نزديک پسرک جواني است که جدیدا کارگر و نگهبان مستراح پارک شده است.. بدون هيچ حرفي ساعتم را باز ميکنم و به او مي دهم.. من لازمش ندارم ببند دستت اين يکي خواب نميره.. منتظر جواب و تعارفات معمول نمي مانم و راهم را سمت خانه ام کج مي کنم..
با همین خیالات کودکانه، یک شب جهنمی دیگر را سپری می کنم، با شروع صبح آماده می شوم یک بار دیگر به مسخره ترین شکل ممکن، نقش خودم را برای ادامه این زندگی مزخرف ایفا کنم.. دوباره شبی دیگر خواهد آمد و دوباره باید راهی برای سرگرمی خودم تا صبح پیدا کنم..
خدايا.. ممنونم که اين قدر آسان مي توانم خودم را گول بزنم..
"" اهل ريسک نيستم ""
جمله بالا براي اطرافيان من خيلي آشناست. معمولا هر بحثي را با اين جمله لعنتي تمام مي کنم.
کيانا و مادرم ، بزرگترين مشوقان من براي مزدوج شدن هستند. معمولا با هر کدامشان هفته اي چند بار بحث ميکنيم و پس از کلي بهانه آوردن، مي گويم جرات ريسک ندارم و زن بگير نيستم. خلاص..
" پسر جون کي ميخواي بري از دستت راحت بشيم؟ شانس واسه بار دوم در خونه تو زده ها " اين سوال را هر کسي جز دکتر محب از من بپرسد، وعده سر خرمن مي دهم ولي دکتر خوب مي داند جرات تصميم گيري براي دل کندن از همين دلخوشي مختصر و خانواده ام را ندارم. همين گوشه بي معرفت دنيا با همين اهالي رنگ و با رنگش، شايد سقف آرزوهای زندگي من باشد.
می روم سر اصل مطلب. دليل بي صاحاب ماندن ميز کارم و گيجمرگ شدن خودم را میخواهم بگویم. شايد نزديک يک سال قبل بود. با فرماندار يکي از شهرهای شمالی کشور جلسه کوچکي داشتيم. چند نفر از گردن کلفت هاي علمي و مديريتي آنجا بودند. مشغول ور رفتن با گوشي موبايل بودم که يک باره متوجه شدم کسی صدا می زند.. هاشور..
موضوع جلسه، کاهش بحران زلزله در اين شهر نيم ميليون نفري بود. گويا قرار مي شود براي کل شهر، يک شير اطمينان جريان گاز بگذارند و بنده به پيشنهاد يکي از اساتيد، شدم مسئول يافتن مناسب ترين محل براي نصب فلکه گاز.
بعد از وقوع زلزله مهيب در کشورهايي مثل ايران، بزرگترين عامل تلفات جاني و مالي، انشعابات گاز شهري با آن علمک هاي قراضه و لوله کشي هاي مسخره است. وظيفه اين شير پيش ساخته، قطع اتوماتيک جريان گاز تمام شهر، هنگام وقوع زلزله هست و وظيفه بنده، يافتن محلي براي احداث اين شير. بايد جايي را پيدا کنم آن قدر دور از زلزله باشد که شير تخريب نشود و از طرفي آن قدر نزديک زلزله باشد، تا وقوع لرزه را احساس کرده و سنسور هاي شير، جريان گاز شهري را اتوماتيک قطع کنند. به همين سادگي، گوشه اي از سرنوشت احتمالي نيم ميليون نفر آدم، به من و همين عکس ها و نقشه ها و محاسبات روي ميز کار، گره خورد.
از يک سو انجام اين کار چه غلط و چه درست، براي من اعتبار و آينده و شغل و پول مي شود و حتي اگر درست انجام ندهم، بعدا هزار راه براي رفع تقصير وجود دارد. از طرف ديگر کوچکترين خطايي در تصميم گيري من، ممکن است به قيمت جان مردم تمام شود.
چه خوب و چه بد، آدم ها با توانايي ها و ضعف هاي عجيبي زندگی میکنند. در تمام اين سال هايي که خودم را مي شناسم، ضعف عجيبي در گرفتن تصميم کبري دارم. زندگي هر کسي شامل چندين نقطه عطف است و من درست همين روزها، دست به گريبان آينده ام.
- اين تجرد دوست داشتني را با تن دادن به ازدواج، شهيد کنم يا نه؟
- بهترين فرصت ممکن براي کوچ از وطن را به بهانه ي خاطرات عزيز زندگي ام قرباني کنم يا نه؟
- آينده را با پروژه گاز شمال بيمه کنم، يا هواي وجدانم را داشته باشم و بگويم مرد اين کار نيستم؟
لطفا کمکم کنيد..
ميخواستم اداي روشنفکري در بياورم.
فينگيل بچه بودم و داشتم تمرين رانندگي ميکردم که مربي ام آقاي فردوسي پور خواست بزنم کنار.
- ببين بچه جون دو تا نصيحتت ميکنم حاصل چهل سال تجربم تو شغل تعليم رانندگيه. اوليش اينکه هر وقت تو خيابون ديدي يکي از ماشيناي اطراف رانندش زنه، راهنما بزن برو کنار وايسا. بزار يه کيلومتر ازت دور شه بعد بقيه راهتو برو. دوميشم اينه که تا آخر عمرت واسه زن هايي که اختيارشون دست توئه نه ماشين بخر نه بذار رانندگي کنن. جاي زن تو آشپزخونه ست و فرمونش ملاقه.
با خجالت خنده کوچکي کردم و گفتم
- اين روزا ديگه کسي اين حرفو باور نميکنه. توانايي زن و مرد یه اندازس. حالا شايد تقصير ما باشه خودمونو با رانندگي خانوما وفق نميديم و اينا...
در حالي که داشتم بقيه حرفم را ميزدم يک هويي ماشين سياه رنگي مثل شتر بي صاحاب از فرعي بيرون آمد و زد له و لورده مان کرد. من و فردوسي پور مال باخته هر قدر نگاه ميکرديم اثري از راننده مقصر نبود و چون درهاي ماشين ما مچاله شده بود نميتوانستيم پياده شويم. فردوسي پور در حالي که کف آن يکي دستش را به پشت اين يکي دستش ميکوبيد، گفت:
- شرط ميبندم راننده ش زنه الانم غش کرده از ترس افتاده کف ماشينش.. گفتم که زن جماعت ...
ناگفته پيدا بود تجربه چهل ساله هيچ وقت اشتباه نميکند.
گذشت و گذشت و گذشت تااااااااااااااااا رسيد به روز دوم عيد همين امسال
لکنته قراضه ام را روز قبل عيد از صافکاري تحويل گرفته بودم و نقاشي اش مانده بود براي بعد از تعطیلات. معمولا هر خانه ای یکی دو تا بلقیس شوماخر دارد. بلقيس شوماخر مي تواند هر خانومي که با اعتماد به نفس تمام، هر روز سه چهار بار تصادف مي کند، باشد. بلقیس شوماخر منزل ما کسی نیست جز خواهرم. يک سالي مي شود وقتي خواهر جان بيرون مي رود، تمام تلفن هاي همراه و خانه را از دسترس خارج مي کنم. به ندرت پيش مي آيد بيرون برود و نيم ساعت بعد زنگ نزند که..
- داداشي بيا کمک با ماشين افتاديم تو جوب.. داداش بيا فلان جا زدم به درشکه لبو فروشي.. هاشور زود مدارک رو بيار زدم يه ماشينو درب و داغون کردم.. داداش بيا زدم به ديوار خونه همسايه خسارت مي خواد.. زود باش بيا اينجا ماشين له شده درش باز نميشه موندم تو.. داداش یه گربه پرید جلو ماشین خواستم بهش نزنم الان تو درختیم بیا کمک..
القصه آقايي که شما باشيد، روز دوم عيد خواهر جان زنگ زد که توي پياده رو داشتم دنده عقب مي رفتم!! زدم ماشين يک پير مرد بي تربيت را داغان کردم.. بيا که فحش بارانم کرده
بدو بدو رفتم سراغ محل تصادف و ديدم آقاي فردوسي پور همان مربي رانندگي ام تند و تند ميگويد
- خانوم برو سوار لباسشويي شو.. خواهر برو يخچال سواري شما که بلد نيستي من پير مردو چرا به اين روز انداختي.. آخه من داشتم ميرفتم مسافرت الان چي کار کنم نميشد يکي ديگه رو بزني؟ ...
با فردوسي پور هم کلام شدم و دو تايي آن قدر ليچار بار بلقيس بيچاره کرديم که افسر باورش نميشد صاحب ماشين مقصر خودم هستم. موقع برگشتن هم وقتي ميخواست پارک کند، زد در پارکينگ همسايه را صاف کرد..
تا روز دوازده فروردين اتفاق خاصي نيفتاده بود و جز چند تا تصادف کوچک چند هزار تومانی، مشکلي پيش نيامد. دوازدهم داشتم چرت ميزدم که یک هویی خواهر جان زنگ زدند...
الا يا ايها الهاشور بيا ماشينو چپ کردم..
بدو بدو رفتم به آدرسي که داده بود و ديدم توي خلوت ترین و عریض ترین خیابان، قراضه نازنينم را کوبانده به گارد خط ويژه اتوبوس و به جز ماشين من که شبيه گلابي لهيده شده، بيست سي تا نرده گارد هم حسابي خسارت ديده اند. حدود ده ساعت طول کشيد تکه هاي ماشينم را جمع کنند و ببرند گاراژ..
امروز که ماشين را برده بودم براي نقاشي، دو تا مشتري ديگر هم آمده بود. ماشين هر دوي آنها هم توسط بلقيس شوماخرشان داغان شده بود. يکي مادرش زده بود به در و آن يکي همسرش رفته بود توی دیوار. بحثمان کلي گل انداخت و متفق القول نتيجه گرفتيم ..
- خانوم ها فقط به درد قابلمه سواري ميخورند.. والسلام..
شب / داخلي / کافه چارخونه
چند سري ميز و صندلي چيده شده اند. ميز سوم از سمت راست توسط مردي ميانسال ( جواد ) و آخوند جواني ( حاجي ) اشغال شده است.
- جواد: حاجي امسال ما رو حسابي در ياب. نميخوام مثل پارسال لش باشه. زياد جوون هم نباشه بهتره. ميدوني چيه يه مورد بيس و پنج سي ساله مي خوام که قبل از طلاق شوهره آش و لاشش نکرده باشه.
-حاجي: ( با خنده ) روي تخم دو تا چشمم عمو جواد. ( چايي را هورت ميکشد )..اکرم، همون زن پارساليه رو چرا پسند نکردي؟ الان واسه يه پسرک جوون صيغه ش کردم شيش ماهه پونزده تومن براش خرج کرده. ولي باشه من در خدمتم يکي هست به اسم سارا که دو ساله صيغه ميره. نزاييده تا حالا حسابي رو فرمه. واسه تعطيلات عيد شما ساخته شده اصلا. عکس نداده بهم اگه ميخواي بگم فردا ظهر بعد نماز به يه بهونه يي بياد دم مسجد ازم چيزي بپرسه شما هم پيشم باش ببينش. ان شا الله جور میشه لذت می بری ازش..
- جواد: ( با تسبيح بازي مي کند ).. آره پدر سوخته تابستون هم همينو گفتي. زنيکه عفريته يه هفته ويلا رو برام کرده بود جهنم. لذتم کجا بود مگه آدم می تونه لذت ببره تو این سگدونی... آره فردا خوبه بياد. بگو آرايشم نکنه ببينمش. ببينم اين ده روز رو چي کار ميکني برام. منم سعي ميکنم يه چيزي بزارم کف دستش که يه گره از زندگيشو باز کنه محتاج نامرد جماعت نشه..
حاجی: خدا خیرت بده عمو جواد..
روز / خارجي / محوطه گاراژ صافکاري صمد 2000
پسرک ( محسن ) به زحمت ويلچرش را توي محوطه خاکي گاراژ حرکت مي دهد. خاک و خل چسبيده به تاير ويلچر توي دست راستش مي رود و با کمي مکث و ماليدن دستش حرکت می کند. درست جلوي در ورودي ایستاده و به زحمت خودش را به پشت ويلچر مي رساند. جواد ( شاگرد صافکاری ) به سمتش می آید. گفتگویشان لا به لای موزیک گم می شود. جواد هواگاز و لوازم آورده و مشغول تعمیر ویلچر می شود.
- محسن: ( خودش را به زحمت پشت ویلچر جابجا میکند و سعی دارد با چشمانش به تلاقی انبرک جوش با پایه ویلچر نگاه نکند ) .. عمو جواد گفتم واسه عید حداقل ویلچرم تر و تمیز باشه خونه مردمو کثیف نکنم. عمو اسی هم گفته ببرم یه خورده به رنگ و روش برسه. جیزززززززززززز ( صدای جوشکاری )
جواد صافکار: رفتی پیش اون باطری ساز که نشونت دادم؟ جیزززززززززززز
- محسن: آره عمو جواد. گفت ازم دستمزد نمیگیره ولی وسایلش صد تومن خرج داره. آقامو راضی کردم عیدیامم جمع میکنم خدا رو چه دیدی. اگه بشه چی میشه.. گفت یه باتری ماشین کوچولو میخواد با یه خورده خرت و پرت. دیگه خسته شدم از بس خودمو هل دادم. دستام همش زخم و زیلیه. اصلا ویلچری که موتور نداشته باشه آدمو پیر می کنه. جیزززززززززززززز
جواد صافکار: ( دست از کار کشیده و بلند بلند قهقهه می زند. نگاهی به سر تا پای محسن می اندازد و با ظرف ریکا به جاهایی که جوشکاری کرده آب می ریزد ). پسر کو هنوز تو پیر بشی. پیر شدن که به این راحتیا نیست. تا وقتی میشه از زندگی لذت برد، آدم جوون می مونه.
- محسن: لذت عمو جواد؟.. خدایا شکرت.. من به همینم راضی ام. خدا پدر و مادرمو برام حفظ کنه. ( به زحمت جابجا شده و روی ویلچر می نشیند. کیف پولش را در می آورد ) عمو جواد دستت درد نکنه. چه قدر میشه این لطفی که به ما کردی؟
جواد صافکار: مهمون منی محسن. به بابات بگو ده تومن دادم اونوقت بزار رو عیدی هات ایشاللا بعد عید ویلچرت موتوری میشه. یه پونصدی اگه داری دشت اول بده اگرم که نداری خدا به همرات عزیزم..
- محسن: خدا خیرت بده عمو جواد..
حياط کوچک خانه ما از يک دالان شروع و به ساختماني دو طبقه با آجرهاي قرمز وصل مي شد.
حوضمان بزرگتر از باغچه مان بود ولي پدربزرگم معجزه کرده و توي باغچه اي به ابعاد فندق، پنج شش تا درخت و بيست سي نوع گل و گياه جا داده بود. سه تا پله پايين مي رفت و يازده تا پله بالا. اين پله ها قسمتي از دنياي من را تشکيل داده بودند و تقريبا تمام ذهنيت من نسبت به دنيا و اهالي اش، روي پنجمين پله اي که به سمت بالا مي رفت و از همه پهن تر بود، شکل گرفت.
خانه مان نبش دو تا کوچه بود. کوچه پشتي با سربالايي ملايمي به خيابان اصلي مي رسيد. دوستش نداشتم و جز براي خريدن تمبر هندي از موسي بقال يا کلوچه از عمو حامد، و يا رفتن به خانه علي آقا و عزيزه خانوم، آن جا نمي رفتيم. کوچه غربي که درب اصلي خانه مان آنجا بود، مسير اتصال ما به دنيا محسوب مي شد. هم سن و سال خودم توي محل ما خيلي زياد بود و اين باعث مي شد تقريبا به خانه تمام همسايه ها راه داشته باشيم. "بيوک خانوم" بيست متر پايين تر از ما توي همان کوچه غربي خانه داشت. از همان خانه هاي سنتي دو طبقه ايراني با ايوان بزرگ و ستون هاي کنده که طاق نصرت و شاه عباسي و شيشه هاي رنگي اش از هزار متر دورتر چشم آدم را ناز ميکرد.
بيوک خانوم، زن مش حسين بود و هيچ کدام سواد نداشتند. مش حسين تجارت فرش مي کرد. حياط خانه شان شايد ده برابر حياط خانه ما مي شد. بيوک خانوم ساده ترين زن دنيا بود و گمانم هنوز هم باشد. توي طبقه دوم خانه شان "آبا" زندگي مي کرد. آبا، زن عموي مش حسين بود. پير زني چروک با دستاني زبر تر از سمباده و صدايي گرفته تر از قار قار کلاغ. با قيافه اي که بيشتر به پوست درخت شبيه بود. وحشت عجيبي از ديدن آبا سراغم مي آمد ولي اين ترس تا وقتي که نوازشم مي کرد، بيشتر طول نمي کشيد.
همان روزها بود که ياد گرفتم براي دوست داشتن بهانه اي لازم نيست و مي شود عاشق زني پير شبيه پوست درخت هم شد. کف دست هاي زبرش هميشه روي پوست صورتم خراش مي انداخت. عجيب اين خراش ها را دوست داشتم.
درب چوبي بزرگ خانه بيوک خانوم هميشه نيمه باز بود و حياط خانه شان براي من حکم کوچه را داشت. هر وقت و بي وقت که دلم مي خواست مي رفتم حياط خانه بيوک خانوم.
بهانه دوستي هاشور پنج ساله با آبا ي نود ساله، هفته اي دو تا کلوچه بود. از همان کلوچه هاي خوشمزه اي که مردي ميانسال به اسم عمو حامد توي مغازه اي بزرگ مي پخت.
آبا عاشق همين کلوچه ها بود. هر بار با مادرم کلوچه مي خريديم، محال بود سهم آبا فراموشمان شود. با ترس و لرز کلوچه ها را دست آبا مي دادم و با همان دست هاي سمباده اي نوازشم که ميکرد، چشم هايم را مي بستم و توي آغوش زشت ترين فرشته دنيا رام مي شدم...
آبا مي گفت هر وقت خودت تنهايي کلوچه خريدي، مرد خواهی شد..
يکي از روزهاي خدا، با ترس و لرز تنهايي رفتم مغازه عمو حامد. چند ماهي مي شد مادرم خريدن کلوچه را تحريم کرده بود و به خانه بيوک خانوم نرفته بوديم. دو تا کلوچه بزرگ گرفتم و بيست توماني سبز رنگ مچاله اي را به عمو حامد دادم. دلم عجيب هواي آبا را کرده بود. از در نيمه باز خانه بيوک خانوم پله ها را دو تا يکي کردم و رفتم سراغ اتاق آبا...
مادرم مي گفت آبا را برده اند مکه و بيوک خانوم گوشه چادرش را به گوشه چشمانش مي ماليد..
چند ماه بعد کلوچه پزي حامد جايش را به بازي هاي کامپيوتري داد و آبا هيچ وقت از مکه بر نگشت.
از همان روزي که مرد شدم، تمام کلوچه هاي دنيا مزه خاک گرفتند..